تبليغاتX
Pure Love
Pure Love




سه شنبه دوازدهم خرداد 1388  ����   |

 

برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...

تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...

 زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.

 تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.

اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق

عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...

دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!

دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که

 دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.


یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387  ����   |

 

من برای تو پیدا شده بودم

 

پیدایم کن که من به دنبال کسی که پیدای دیگران است نمی روم ، من گمشده ی توام بیا و هر وقت دلت هوای پیدا شدنم را کرد دنبالم بگرد ، من برای تو پیدا شده بودم و حالا هم تا هر وقت بخواهی برای تو پیدا خواهم ماند ، همین


یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387  ����   |

 

هر روز سردتر از قبل ):

دیگر به خاطر من قید همه کس و همه چیز را نمیزنی !

چرا دیگر به خاطر من اون چشمای زیبایت را خیس نمیکنی ؟

دیگر مثل گذشته با خواندن متنهایم اشک نمیریزی و هیچ احساسی نسبت به من و عشق من و درد

دلهایم نداری !

دیگر صحبت از آینده و آن رویای شیرین به هم رسیدنمان نمیکنی  !

دیگر نمیگویی که ای کاش در کنارم بودی و دستت در دستانم بود ...

دیگر لحظه به هم رسیدنمان را در ذهنت به تصویر نمیکشی و حتی خواب آن لحظه های شیرین را نمی

 بینی !

دیگر دائما نام مرا در زیر لبانت زمزمه نمیکنی و کلمه دوستت دارم را مثل گذشته ها به زبان نمی آوری !

دیگر احساسات مرا نمی پرستی !

دیگر زمان گریه کردنم چشمهای تو بارانی نمی شوند و دیگر قبل از لحظه ای که صدای مرا بشنوی تپش

 قلبت تند تند نمیزند !

چرا دیگر به خاطر من ٬ به خاطر عشقت ٬ به خاطر آنکه ماه ها به پایش سوختی و ساختی محبت و امید

 هدیه نمیکنی ؟

انگار که تو هم مثل همه بی وفا شده ای


شنبه بیست و چهارم اسفند 1387  ����   |

 

اینم واست طبیعی شده


شنبه بیست و چهارم اسفند 1387  ����   |

 


من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی !
تمام روحم را آغوشی می سازم تا تو در آن از هراس بیاسایی !
تمام نیروئی که در دوست داشتن دارم دستی می کنم! تا چهره و گیسوانت را نوازش کند!
تمام بودن خود را زانوئی می کنم تا تو بر آن به خواب روی !

+ تقدیم به عشقم آیلین که تک تک کلمه های این وبلاگ به خاطر وجود اون نوشته شده


 

 

 

خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387

 

 

 

RSS 2.0