|

دیگر به خاطر من قید همه کس و همه چیز را نمیزنی !
چرا دیگر به خاطر من اون چشمای زیبایت را خیس نمیکنی ؟
دیگر مثل گذشته با خواندن متنهایم اشک نمیریزی و هیچ احساسی نسبت به من و عشق من و درد
دلهایم نداری !
دیگر صحبت از آینده و آن رویای شیرین به هم رسیدنمان نمیکنی !
دیگر نمیگویی که ای کاش در کنارم بودی و دستت در دستانم بود ...
دیگر لحظه به هم رسیدنمان را در ذهنت به تصویر نمیکشی و حتی خواب آن لحظه های شیرین را نمی
بینی !
دیگر دائما نام مرا در زیر لبانت زمزمه نمیکنی و کلمه دوستت دارم را مثل گذشته ها به زبان نمی آوری !
دیگر احساسات مرا نمی پرستی !
دیگر زمان گریه کردنم چشمهای تو بارانی نمی شوند و دیگر قبل از لحظه ای که صدای مرا بشنوی تپش
قلبت تند تند نمیزند !
چرا دیگر به خاطر من ٬ به خاطر عشقت ٬ به خاطر آنکه ماه ها به پایش سوختی و ساختی محبت و امید
هدیه نمیکنی ؟
انگار که تو هم مثل همه بی وفا شده ای     
|